آی سنگان ِ سخت که پرنای انسان به تن دارید!

چنان خجل و اژهن مرا از دریچه ی جهلتان ننگرید.

مگر  دستان بی مهرتان مرا نخشکانید؟

حال که از آن باغ ِ مشحون تنها من مانده ام بجا،

صدای پایتان هم می آزاردم...