درخت ذبول
آی سنگان ِ سخت که پرنای انسان به تن دارید!
چنان خجل و اژهن مرا از دریچه ی جهلتان ننگرید.
مگر دستان بی مهرتان مرا نخشکانید؟
حال که از آن باغ ِ مشحون تنها من مانده ام بجا،
صدای پایتان هم می آزاردم...
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۶/۲۰ ساعت 20 توسط معین غنی زاده
|