درخت ذبول
آی سنگان ِ سخت که پرنای انسان به تن دارید!
چنان خجل و اژهن مرا از دریچه ی جهلتان ننگرید.
مگر دستان بی مهرتان مرا نخشکانید؟
حال که از آن باغ ِ مشحون تنها من مانده ام بجا،
صدای پایتان هم می آزاردم...
آی سنگان ِ سخت که پرنای انسان به تن دارید!
چنان خجل و اژهن مرا از دریچه ی جهلتان ننگرید.
مگر دستان بی مهرتان مرا نخشکانید؟
حال که از آن باغ ِ مشحون تنها من مانده ام بجا،
صدای پایتان هم می آزاردم...
باغ خشکِ آرزو
قفلی بر درش،
ساکنم...
بی رنگ...
خاموش...
زانوانم خمیده از رنج
و فضا بلعیده است تنهاییم را
در تنهاییش...

می روم
با تمام خستگی هایم،
تا هنگامه گیرد آسمان ، حضورم را
با مشت مشت ابرانش
و برهاندم از تیرگی های خویش...

و جريان خون سبز بر كوچه هاي شهر.
كدامين گوش كاهل صداي مرگ پرنده ي غمگين را خواهد شنيد؟
كدامين دست گرم طاعون ترس را
از جان گربه پر مهر كهنسال خواهد بلعيد؟
كجاست سمت رهايي؟
بيا تا بدويم...
بر تو می آویزد سایه ام
ای درخت!
ای رگ پهن نفس هایم،
می انگیزم سایه ام را به نزدیکی با سایه ات
ای خنکای جان خسته ام!
بانو!
دیروز در آغوشم بودی،
امروز زمین میزبان توست،
همیشه دوستت دارم.
به ياد كودك دردمند...
توانم نيست
تا برويانم صبر را بر لبانت ،
با مشتي ياس
مي شتابم در پهنه ي كوهستان پر فراز ونشيب
به سوي نگاهي مبهوت از تو ،
و مي افرازي
پرچم نااميدي هايت را
بر قله ي افكارم .
تنها مرو هرگز،
شتاب مكن!
تا بسايم امتداد نگاهم را بر دستانت ،
و معنا دهم
شادماني غريب تعطيلات تابستان را .
تو غمگيني
اما مي خندي ،
و لبخندت هديه ايست،
تا كه آسوده تر
کاهم شتاب غمگين
ناتواني ها را ،
و به تو گويم :
دلتنگ مشو
باران مي بارد ، باران مي بارد...
باز هم عکس مربوط به سفر برای دیدار بیماران هموفیلی در همراهی با یچه های
کانون هموفیلی ایران استان آذربایجان غربی

عکس مربوط به سفر برای دیدار بیماران هموفیلی در همراهی با یچه های
کانون هموفیلی ایران استان آذربایجان غربی

می دانم روزی
همه به مهر می خوانندم
و خاطره ی شب راهه های باران می شوم
و آن دم جوانه می زنم بر دل این دنیا...

یادم هست
تمام جمعه هایی که
با هم قدم برمیداشتیم بر کوچه
کوچه خلوت،کوچه تنها
من بودم و توبودی و جمعه.....

ما چون پنجره های آن خانه
ماندیم
خواندیم و
دیده شد از ورای دل هامان سایه ی دلتنگی مردم
و با هم شکستیم از بی بهاری دل ها.(م.غ)