عاشورای ظلم

 

 

 

 

 

 

هر وقت سخن از محرم و رویداد های عاشورا به میان می آید نا خواسته به ظلم می اندیشم ،ظلم هایی که به ما مردم مسلمان با هر دلیلی روا شده  خواه هجمه های دیگران که عموما تا امروز دشمن نامیده شده اند  و خواه ظلم هایی که  حاکمان ِ ملل اسلامی بر ما مردم روا داشته اند. قصه ی غم انگیزی که در تاریخ به امام حسین و یارانش نسبت داده  شده بی شک دل هر مستمعی را می آزارد داستانی پر از مظلومیت ، غربت وبسیاری حس های دیگر که قلب آدمی را می فشارد. همه دیده ایم که در این روزها و شب ها موجی از مردم از خانه ای خود بیرون می زنند که یا در مقام عزادار و یا در مسلک تماشاچی از این سوگ بی بهره نباشند،حال که شاید برخی زیاد هم مطلع از جزییات واقعه نباشند،مادرانی که کودکانشان را به تمثیل های مقتولین کربلا آراسته اند،پدرانی که فرزندشان را بر شانه نهاده اند تا بهتر صحنه های عزاداری دسته ها را ببینند و جوانانی که یا درون هیئت ها و یا در خارج از گود حضورشان متجلی است.به شخصه برای من ابعاد جامعه شناختی و یا روانشناسی اجتماعی این موضوع پررنگتر است، که چرا این حس در ما ایرانیان اینگونه ریشه یافته و چرا فقط ده روز سال را برای مظلومین می گرییم آیا ما عزاداران خود سعی بر اجتناب از ظلم داریم ؟ آیا حاکمان کشور های اسلامی که خود را طلایه دار این تمدن می بینند از اینکه به مردمشان ظلم روا می دارند مطلعند؟

آیا صدای مظلومین میهن ما به گوش حسین (سلام بر او باد) خواهد رسید؟ آیا او ما را یاری خواهد کرد؟ 

 

 

 

 

نه! نمی رقصند دیگر اشیا

و سردند تمام جنبندگان بی جان و شکسته

 

 

درخت ذبول

 

آی سنگان ِ سخت که پرنای انسان به تن دارید!

چنان خجل و اژهن مرا از دریچه ی جهلتان ننگرید.

مگر  دستان بی مهرتان مرا نخشکانید؟

حال که از آن باغ ِ مشحون تنها من مانده ام بجا،

صدای پایتان هم می آزاردم...

گل سخت...

 

قفل

  

باغ خشکِ آرزو

قفلی بر درش،

ساکنم...

بی رنگ...

خاموش...

زانوانم خمیده از رنج

و فضا بلعیده است تنهاییم را

در تنهاییش...


خطوط...

 

 

 

 

 

 


چه حرف ها داشته اند با من، خطوطِ جاده!

                                کاش زودتر می رفتم...!

مترسک...

 

 

در وهم یک دشت...

جان گرفته ست خیالم،

من حافظ کدامین راز روزگارم؟

 


می روم

      با تمام خستگی هایم،

           تا هنگامه گیرد آسمان ، حضورم را

     با مشت مشت ابرانش

                   و برهاندم از تیرگی های خویش...


فریاد شاخه...


شب
 

 

 

با گلوي ِ خونين
 

 

 

خوانده‌ست
 

 





 

ديرگاه.
 

دريا
 

 

 

نشسته سرد.
 

يک شاخه
 

 

 

در سياهي‌ي ِ جنگل
 

 

 

به سوي ِ نور
 

فرياد مي‌کشد.


شعر:احمد شاملو





روزگاري سياه،

و جريان خون سبز بر كوچه هاي شهر.

كدامين گوش كاهل صداي مرگ پرنده ي غمگين را خواهد شنيد؟

كدامين دست گرم طاعون ترس را

از جان گربه پر مهر كهنسال خواهد بلعيد؟

كجاست سمت رهايي؟

بيا تا بدويم...

خدا،عشق،كودك...

براي ديدن ادامه عكس هاي اين مجموعه بر روي ادامه مطلب كليك كنيد...

ادامه نوشته

بر تو می آویزد سایه ام

 

بر تو می آویزد سایه ام

ای درخت!

ای رگ پهن نفس هایم،

می انگیزم سایه ام را به نزدیکی با سایه ات

ای خنکای جان خسته ام!

به سوی تو می آیم...

اسب...




ای نجابت تیره ی بی سکنی

بر کجای زمینم رد گام تو جاریست...؟

شقايق







سنگ مي ماند،

سايه مي ماند،

شقايق،به كجا مي روي؟

فرش...ایران.2

همیشه دور می مانی...

 

من و سیب

 

من و سیب

فریادمان یکی است ،
درد، میان دندان های زمان.

هر دو تریم

هر دو تازه

 در انتظار اینکه شکافته شود سینه هایمان. 

غروب غم انگیز...

فرش...ایران.۱

مجموعه عکس فرش... ایران۱.

 تعداد عکسها: ۳ عکس

برای دیدن ادامه عکس های این مجموعه بر روی ادامه مطلب کلیک کنید... 

ادامه نوشته

بانو

بانو!

دیروز در آغوشم بودی،

امروز زمین میزبان توست،

همیشه دوستت دارم.

 

 

در اين بيغوله ي ويران

        صدايي نيست،

                  پناهي نيست،

                                       تنها آسمان سقف من است!

 

 

 

  به ياد كودك دردمند...

 

توانم نيست

تا برويانم صبر را بر لبانت  ،

با مشتي ياس

مي شتابم در پهنه ي كوهستان پر فراز ونشيب

به سوي نگاهي مبهوت از تو ،

و مي افرازي

پرچم  نااميدي هايت را

بر قله ي افكارم .

تنها مرو هرگز،

شتاب مكن!

تا بسايم امتداد نگاهم را بر دستانت ،

و معنا دهم

شادماني غريب تعطيلات تابستان را .

تو غمگيني

اما مي خندي ،

و لبخندت هديه ايست،

تا كه آسوده تر

کاهم شتاب غمگين

ناتواني ها را ،

و به تو گويم :

دلتنگ مشو

باران مي بارد ، باران مي بارد...

 

 باز هم عکس مربوط به سفر برای دیدار بیماران هموفیلی در همراهی با یچه های

کانون هموفیلی ایران استان آذربایجان غربی

 

وداع

عکس مربوط به سفر برای دیدار بیماران هموفیلی در همراهی با یچه های

کانون هموفیلی ایران استان آذربایجان غربی

یکسال گذشت...

یکسال گذشت

به نوازش چشم دیدید

گاهی هم خواندیدید

اما هیچ نپرسیدید از نهانی های دل غمگینم... 

 

جوانه

می دانم روزی

              همه به مهر می خوانندم

                                    و خاطره ی شب راهه های باران می شوم

                                و آن دم جوانه می زنم بر دل این دنیا...