آی سنگان ِ سخت که پرنای انسان به تن دارید!
چنان خجل و اژهن مرا از دریچه ی جهلتان ننگرید.
مگر دستان بی مهرتان مرا نخشکانید؟
حال که از آن باغ ِ مشحون تنها من مانده ام بجا،
صدای پایتان هم می آزاردم...
باغ خشکِ آرزو
قفلی بر درش،
ساکنم...
بی رنگ...
خاموش...
زانوانم خمیده از رنج
و فضا بلعیده است تنهاییم را
در تنهاییش...
چه حرف ها داشته اند با من، خطوطِ جاده!
کاش زودتر می رفتم...!
در وهم یک دشت...
جان گرفته ست خیالم،
من حافظ کدامین راز روزگارم؟

می روم
با تمام خستگی هایم،
تا هنگامه گیرد آسمان ، حضورم را
با مشت مشت ابرانش
و برهاندم از تیرگی های خویش...

شب |
|
||
|
|
با گلوي ِ خونين |
|
|
|
|
خواندهست |
|
|
|
|
ديرگاه. |
||
|
دريا |
|
|
|
نشسته سرد. |
|
يک شاخه |
|
|
|
|
در سياهيي ِ جنگل |
|
|
|
به سوي ِ نور |
|
فرياد ميکشد.
شعر:احمد شاملو

روزگاري سياه،
و جريان خون سبز بر كوچه هاي شهر.
كدامين گوش كاهل صداي مرگ پرنده ي غمگين را خواهد شنيد؟
كدامين دست گرم طاعون ترس را
از جان گربه پر مهر كهنسال خواهد بلعيد؟
كجاست سمت رهايي؟
بيا تا بدويم...


