تبليغاتX
عکس دان معین غنی زاده

 

آی سنگان ِ سخت که پرنای انسان به تن دارید!

چنان خجل و اژهن مرا از دریچه ی جهلتان ننگرید.

مگر  دستان بی مهرتان مرا نخشکانید؟

حال که از آن باغ ِ مشحون تنها من مانده ام بجا،

صدای پایتان هم می آزاردم...

+ نوشته شده در 88/06/20ساعت 20 توسط معین غنی زاده |


 
+ نوشته شده در 88/05/22ساعت 20 توسط معین غنی زاده |


  

باغ خشکِ آرزو

قفلی بر درش،

ساکنم...

بی رنگ...

خاموش...

زانوانم خمیده از رنج

و فضا بلعیده است تنهاییم را

در تنهاییش...


+ نوشته شده در 88/05/11ساعت 18 توسط معین غنی زاده |


 

 

 

 

 

 


چه حرف ها داشته اند با من، خطوطِ جاده!

                                کاش زودتر می رفتم...!

+ نوشته شده در 88/05/06ساعت 20 توسط معین غنی زاده |


 

 

در وهم یک دشت...

جان گرفته ست خیالم،

من حافظ کدامین راز روزگارم؟

 

+ نوشته شده در 88/04/31ساعت 11 توسط معین غنی زاده |



می روم

      با تمام خستگی هایم،

           تا هنگامه گیرد آسمان ، حضورم را

     با مشت مشت ابرانش

                   و برهاندم از تیرگی های خویش...


+ نوشته شده در 88/04/14ساعت 20 توسط معین غنی زاده |



شب
 

 

 

با گلوي ِ خونين
 

 

 

خوانده‌ست
 

 





 

ديرگاه.
 

دريا
 

 

 

نشسته سرد.
 

يک شاخه
 

 

 

در سياهي‌ي ِ جنگل
 

 

 

به سوي ِ نور
 

فرياد مي‌کشد.


شعر:احمد شاملو

+ نوشته شده در 88/04/13ساعت 18 توسط معین غنی زاده |






روزگاري سياه،

و جريان خون سبز بر كوچه هاي شهر.

كدامين گوش كاهل صداي مرگ پرنده ي غمگين را خواهد شنيد؟

كدامين دست گرم طاعون ترس را

از جان گربه پر مهر كهنسال خواهد بلعيد؟

كجاست سمت رهايي؟

بيا تا بدويم...

+ نوشته شده در 88/04/03ساعت 18 توسط معین غنی زاده |